





















قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الّذینَ یَعْلَمُونَ وَ الّذینَ لایَعْلَمُونَ إنّما یَتَذَکَّرُ اُولُوا الألْبابِ. (زمر: 9)
بگو: «آیا کسانی که می دانند با کسانی که نمی دانند یکسانند؟ تنها خردمندان متذکر می شوند.
مَنْ تَعَلَّمَ فی شَبابِهِ کانَ بِمَنْزِلَةِ الرَّسْمِ فی الْحَجَرِ وَ مَنْ تَعَلَّمَ وَ هُوَ کَبِیرٌ کانَ بِمَنْزِلَةِ الکِتابِ عَلَی وَجْهِ المَاء.
هر که در جوانی بیاموزد، همانند نقش روی سنگ است (که از بین نمی رود و فراموش نمی شود)
و هر که در پیری یاد گیرد، مانند نوشتن بر سطح آب است.

هرچه انسان ،وجود ارزشمندتری داشته باشد به همان اندازه مودب و فروتن است.
فعال باشیم، ولی ملایم، عادل باشیم، ولی با گذشت.
سادگی و عشق از عوامل پیشرفت است، که در قلب ما ایرانیان است.
زندگی، یعنی پژوهش، و فهمیدن چیزی جدید.
چهار اصل پیشرفت: مردانگی، عدالت، شرم و عشق است.
راه پیشرفت، ارزش نهادن به علم و تحقیق، احترام به معلمین، اساتید، دانش آموزان و دانشجویـان است.
تقلید (از غرب)، خطری است جدی، که چشمه های نبوغ را، خشک می کند.
یک عمل درست، بهتر است از هزار نصیحت.
انجام وظیفه، لازمه جهش بسوی پیشرفت است.
کار کنیم، زحمت بکشیم، از سرمایه چیزی کم نداریم.
حفظ سنن اعتقادی، ملی و نبوغ نژادی، واجب است.

احترام گذاشتن به اهل دانش
آقا نجفی در مشرب و رفتار خود همیشه احترام بسیار زیادی برای اهل علم قائل بود. یک روز یک نفر از اهل علم نزد ایشان آمد و شروع به اهانت به ایشان کرد. آقانجفی هم سرش را پایین انداخته بود و چیزی نمی گفت. در همین هنگام یک نفر از ماموران دولت با لباس رسمی وارد شد و خواست بالاتر از آن مرد بنشیند. ولی آقا نجفی فوراً به او گفت: این آقا از اهل علم هستند و احترامشان واجب است. (یعنی نباید بالاتر از او بنشینی!) بعد از آنشخص اهانت کننده خجالت کشید و اتاق را ترک کرد.
در ماجرای دیگری، یک روز برای آقانجفی خبر آوردند که طلبه ای مرتب به شما اهانت میکند. او هیچ واکنشی نشان نداد تا این که یک روز سوار الاغ شد و کم کم به سمت مدرسه ی طلاب رفت. سپس از الاغ پیاده شد و سراغ آن طلبه را گرفت و آرام وارد حجره ی او شد. به او گفت: تقی شنیده است که شما صحبت هایی راجع به او کرده ای. یا این تهمت ها را اثبات کنید یا تقی آن ها را تکذیب می کند. طلبه از خجالت سرش را پایین انداخت. آقا دست در جیبش کرد و مقداری پول درآورد و زیر تشک طلبه گذاشت و بیرون آمد.

علم آموزى در گلستان سعدى
دو کس رنج بیهوده بردند و سعىِ بیفایده کردند: یکى آنکه اندوخت و نخورد و دیگر آنکه آموخت و نکرد.
علم چندان که بیشتر خوانى چون عمل در تو نیست نادانى
هر که علم خواند و عمل نکرد، بدان مانَد که گاو رانَد و تخم نیفشانَد.
یکى را گفتند: عالِم بی عمل به چه مانَد؟ گفت: به زنبورِ بى عسل.
تلمیذِ بى ارادت، عاشقِ بى زر است و رونده بى معرفت، مرغِ بى پر و عالِمِ بى عمل، درختِ بى بر و زاهدِ بى علم، خانه بى در.
علم از بهرِ دین پروردن است، نه از بهرِ دنیا خوردن.
سه چیز پایدار نمانَد: مال بى تجارت و علم بى بحث و مُلک بى سیاست.
هر که با داناتر از خود جدل کند تا بدانند که داناست، بدانند که نادان است.
مُشک آن است که ببوید نه آنکه عطّار بگوید؛ دانا چو طبله عطّارست خاموش و هنرنماى و نادان چو طبلِ غازى، بلند آواز و میان تهى.


